غزل: دو سايه چون ...
سلام
فعلا بدون مقدمه یک غزل :
دو سایه - چون دو عقربه روی دوازده -
از هم جدا شدند - سوی یک و یازده -
آن دو قرار بود که هر وقت می نواخت
آونگ پیر و خسته ی ساعت نوازِ ، ده . . .
هر یک نظر کنند به ماه و دو بوسه بود
آن لحظه هست و نیست آنها و راز ده .
یک شب – شبی که شوم ترین بود - ناگهان
وقتی نواخت ساعت بی وقت باز ، ده
یک تکه ابر صورت مهتاب را . . . و مُرد
آن سایه ای که رفت شبی سوی یازده .
فردای هرگز - آه که - آن سایه هر چه رفت
هرگز نمی رسید به مرز دوازده ،
آرام رفت و از نفس افتاد روی پنج .
ارديبهشت ۷۶ - ساري
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 19:34  توسط سعید یوبال
|
