غزل : ... و كشتي هاي نوراني
دوستان سلام
باز هم غزل:
... و كشتي هاي نوراني كه از گرداب از توفان دريا باز گرديد ند
تمام مردم ساحل نشين از جاشوان پيرسال از "مرد" پرسيد ند
و او; مردي كه يك شب – يك شب گم – نذر دريا كرد جان آتشين اش را
و ديگر از همان شب بود تا در آسمان سياره ها هرگز نچرخيدند
همان شب آسمان در مشت هر آئينه اي كه داشت در دامان دريا ريخت
و در چشمان دريا بي شمار آئينه ي زيبا درخشيدند ، رقصيد ند
از آن شب شد كه ملاحان گم در تيره روزي هاي اقيانوس
ز كشتي تا به خشكي هاي دور از دسترس در خواب هم فانوس مي ديد ند
و ماهيگيرهاي پير وقتي تورهاي خويش را در آب مي كرد ند
به جاي ماهي از دامان تور خويش هر شب كودكان نور مي چيد ند
...
از آن پس مردم مي خانه هاي ساحلي در انتظار كشتي اي ديگر
نشستند و به ياد مرد و جان آتشين اش جام جام آئينه نوشيد ند .
