نگاهي به ایرانی امروز به بهانه ي عنوان پارادوكسيكال غــزل پـُســت مــدرن
سلام دوستان
قبل از هر چیز دو خبر:
خبر اول :
خانه ای برای ترانه هام ساخته ام . ترانه می خونید ؟
" متاسفم ! برای همه "
نگاهي به آلبوم متاسفم به آهنگ سازي و
خواننده گي محسن چاوشی و تنظیم شهاب اکبری
خبر دوم:
وب سایت دوست هنرمندم بهزاد باشو (کاریکاتوریست و روزنامه نگار)
بعد از مدت ها در دست ساخت بودن راه اندازی شده.باشو کارش رو به شکل
حرفه ای بعد از خرداد ۷۶ در روزنامه های سراسری آغاز کرده و یک مجموعه کاریکاتور
مطبوعاتی با نام :
دیوارهای شهر را خط خطی کردم
از او در بازار کتاب می شه پیدا کرد و خرید. بقیه اطلاعات رو یه سر به خونه ش بزنید
و خودتون بگیرید:
نگاهي به
ايرانـيِ امـروز
به بهانه ي عنوان پارادوكسيكال
غــزل پـُســت مــدرن
خجالت بكش! شرم كن ! تو هم آدمي؟! ... من كه هم سن تو بودم ...
بيشتر ما اتخاذ چنين مواضعي را از سوي پدران و مادران و يا پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هاي خود ديده ايم و شايد خود بارها مخاطب اين جملات بوده ايم. بعضي از ما نيز گاهي كوچك تر هاي خود را با چنين جملاتي ملامت كرده ايم .جملاتي كه در عين ساده گي با توان و انرژي يك غريق در آخرين لحظات جان دادن به شاخه ي نازك انديشه و ذهن ما چنگ مي اندازند تا بتوانند دست كم به دور از عذاب وجدان و ملامت خويش مرگ آدميت را به تماشا بنشينند.
به راستي مگر سازمان انديشه هاي يك انسان تا چه مقدار قابل انعطاف و در عين حال مستحكم است كه بتواند در يك عمر مثلا 80 ساله در طوفان تحول هاي انساني در كانون تغييراتي تاريخي قرار بگيرد و از هم پاشيده نشود ؟
وضعيت انساني كه تمام شب هاي كودكي اش را با ستاره گان آسمان قسمت كرده و همه ي روزهاي نوجواني اش در كوه ها و دشت ها گذشته و نظام انديشه اش تحت تاثير شرايط و تربيتي سنتي سازماندهي شده و با ضرب آهنگ طبيعت مطابقت كامل داشته است ، انساني كه تمام جواني و ميانسالي اش را در انبوه آدم ها و ماشين ها گم كرده و به تجربه هايي دست يافته كه پدران اش هرگز خواب آن را نيز نمي ديدند و تا آمده در پيرسالي خود را با شرايط مدرن وفق دهد نوه اش به او مي گويد : " با با بزرگ تو سواد نداري! اگه سواد داري بيا كامپيوتر من كه هنگ كرده و بالا نمياد را درست كن ! " چه گونه وضعيتي است ؟
وضعيت انساني كه پدرش ملاي ده بوده و خود علاوه بر آنچه در مكتب پدر آموخته شخصا به شهر رفته ، تحصيلات آكادميك كرده و سال ها عنوان پر طمطراق دكتر يا مهندس را با خود به اين طرف و آن طرف برده و يك شب خوابيده و فردا فهميده كه چون از زنده گي الكترونيكي چيزي نمي داند فقط يك بي سواد قابل احترام است چه گونه وضعيتي است؟
اغلب اين انسان ها در حساب و كتابي دو دو تا چهار تايي ترجيح مي دهند به جاي شك به مسيري كه پيموده اند به مسير تازه شك كنند و با آن به مقابله اي دروني و جانكاه بپردازند . آنها ترجيح مي دهند به جاي هم قدم شدن با انسان جديد او را از نا فرجام بودن اين راه بترساند . ممكن است همه ي اين افراد حتا به ظاهر با مظاهر انديشه ي مدرن زنده گي كنند اما اين دغدغه هرگز روان آنها را راحت نخواهد گذاشت. آنها در بحران زنده گي مي كنند.
اما براي كساني كه در دوره ي به ظاهر مدرن در ايران به دنيا آمده و زنده گي خود را آغاز كرده اند اوضاع به مراتب بحراني تر است: انساني كه در روزگاري دست كم به ظاهر مدرن ، تحت تاثير آموزه هاي سنت رشد كرده آماده گي بيشتري براي ترديد دارد. انساني كه از سويي آموزه هاي زنده گي سنتي را به همين دليل ساده كه چندان ديگر به كار زنده گي اش نمي آيند قابل ترديد مي يابد و اگر اين تجربه ها را نپذيرد گناهي بزرگ مرتكب شده است! و از سوي ديگر خود نيز تجربه اي موفق براي كار بست در زنده گي امروز نداشته است طبيعتا در بحراني بزرگ تر دست و پا خواهد زد.
ايران امروز شايد ملقمه اي از چندين نوع ذهنيت انساني باشد:
انساني كه زنده گي كشاورزي و سنتي را زيسته ، زنده گي صنعتي و به اصطلاح مدرن را تجربه كرده و بدون دروني كردن اين تجربه دارد وارد زنده گي الكترونيك و ديجيتال مي شود.
انساني كه گفتمان سنت بدون آنكه با آن زيسته باشد بر اثر تربيت آنها كه در آن زيسته اند ذهن اش را فرا گرفته ، با اين آموزه ها در دوران مدرن زيسته و در ترديدي بزرگ حالا مي خواهد به دنيايي مجازي قدم بگذارد.
انساني كه ...
انساني كه ...
شرايط و علل بسياري در اين كه يك انسان از چه زاويه ي ديد و با چه نظام انديشه گي به دنيا بنگرد دخالت مي كنند، اما من فقط سعي دارم انواع اصلي اين ذهنيت ها را بشمارم آن هم به شكلي كاملا ناقص و فقط با در نظر گرفتن سن و سال انسان ها و چه كار بيهوده اي است اين كار:
انسان هايي كه بيشتر از 60 سال دارند اغلب هنوز در كودكي خود و با ذهني كاملا سنتي و كاملا تحت تاثير گفتمان سنت در كشور ما حضور دارند.
انسان هايي كه بين 40 تا 60 ساله اند و اغلب با كمي تعديل در گفتمان سنت آن را پذيرفته اند.
انسان هايي كه بين 30 تا 40 ساله اند و اغلب گفتمان سنت و گفتمان زنده گي مدرن را در كنار هم براي تحليل وضعيت خويش به كار مي گيرند.
انسان هايي كه بين 20 تا 30 ساله اند و اغلب زنده گي مدرن را ترجيح داده و خود را در بيشتر موارد به اين گفتمان متعلق مي بينند نه گفتماني كه از گذشته براي شان نقل مي شود و بنابراين سرگرم تن دادن كنش مندانه به اين شرايط اند.
انسان هايي كه زير 20 سال دارند اغلب سرگرم تن ندادن كنش مندانه به گفتمان سنت اند.
و كودكاني كه زنده گي خود را با بازيهاي سه بعدي و در فضايي مجازي و بدور از واقعيت - به تعريف و تلقي ذهن هاي كلاسيك - مي گذرانند.
البته در هر يك از اين دسته ها وجود افرادي كه تحت تاثير ساير شرايط غير از شرايط سني داراي ذهني غير معمول و نا متناسب با سن خود باشد عجيب نيست و اين طيف زماني كه از سياه يك دست تا تقريبا سفيد ادامه دارد ممكن است به شكلي آشكار و پنهان در وجود يك فرد نيز قابل ريشه يابي باشد.
ايران امروز ، زمان – مكان مشتركي است كه همه ي اين انسان ها با هم در آن حضور دارند . انسان هايي كه در الگوهاي ذهني قطعي – نيمه قطعي – نيمه عقلاني – عقلاني – عدم قطعي و ... در كنار هم و با هم زنده گي كرده و اين الگوها در جدال و تقابلي پيوسته در حال تاثير و تاثر بر يكديگرند و حتا شاهد حضور تركيبي اين الگو ها در يك فرد و بروز آنها متناسب با شرايط هستيم و اين يعني : ما در بحران زنده گي مي كنيم. بحراني كه در همه ي ساحت هاي زنده گي ما از اموراجتماعي ، سياست ، اقتصاد وفرهنگ گرفته تا هنر ، ادبيات و به ويژه شعرخود نمايي مي كند.
هنر ، ادبيات و شعر در طول تاريخ شان كانون بازتاب دهنده ي وضعيت انسان هر عصر بوده اند و همان گونه كه يك روان شناس از روي نوشته هاي يك انسان – از دست خط گرفته تا كلمات و دستور زبان اتخاذ شده – مي تواند به شخصيت و وضعيت روحي – رواني او پي ببرد و آن را تحليل كند ، يك روان شناس اجتماعي نيز مي تواند از مجموعه ي ادبيات و هنر يك دوره به هنجار ها و نا هنجاري هاي رواني جامعه ي آن روزگار دست يافته و به بررسي و تحليل آن بپردازد.
هنر انسان سنتي در تمام طول زنده گي طولاني اش ويژه گي هايي مثل تعادل ، تقارن ، توازن ، و ... را بازتاب داده است و اين خود نشانه اي ست گويا از وضعيت ذهني انسان سنتي. انساني كه به همين دليل روشن كه نمي دانسته و با فانوس عقلش تنها قادر بوده تا پيش پايش را ببيند فقط و فقط با چراغ الهيات و اخلاق سعي در روشن كردن تاريكي ها و غلبه بر ترس خويش از تاريكي داشته است. دوره ي تاريكي هايي كه با ارجاع به روايت هاي فرا انساني از هستي ، قطعيت ي ما فوق عقل براي حقيقت نادانسته ها داشته است.
هنر انسان مدرن در طول زنده گي كوتاه و چند صد ساله اش، تلاشي جدي براي برهم زدن تعادل و تقارن و توازن هاي مسلط بر هنر و ذهن آفريننده گان هنر كلاسيك از خود به نمايش گذاشته است. هنر مدرن هنر انساني است كه سعي داشته همه ي تاريكي ها را با چراغ عقلانيت روشن كند و با شك كردن به هر گونه روايت فرا انساني از تاريكي ها ، به خود بسنده گي عقل انساني براي شناخت هستي و خويش معتقد است. از اين رو هنر اين انسان كاوشگر، پيوسته در وضعيتي متغير و بي ثبات شكل مي گيرد و كنار گذاشته مي شود.
وضعيت پسا مدرن وضعيت ترديد انسان به همه ي تلاش ها و انديشه هاي بشري است . به طوري كه حتا به اعتبار جايگاه خويش به عنوان جان شناسا نيز ترديد مي كند و هنر انساني كه در چنين وضعيتي به سر مي برد هنر ترديد به خويش است و نقد عقل و عقلانيت . پست مدرنيسم مرحله اي است كه انسان مدرن و عقلاني به خود و همه ي انديشه اش شك كرده است. البته نه شكي دكارتي ، بلكه ترديدي به مراتب عاقلانه تر :
من كه هستم كه مي انديشم؟ و آيا اساس و مبناي " من " تا چه حد واقعي است؟ " وضعيت عدم قطعيت " .
شعر به مثابه ي هنري كه ابزارش با انديشه يكي است و هر دو با زبان سر و كار دارند اين ترديد را به خوبي منعكس مي كند.
اما ايران به عنوان كشوري كه با مدرنيته وعقلانيت توسط محصولات اش آشنا شده ، مثل كتاب فروشي است كه بدون آن كه بداند در كتاب هايي كه هر روز براي كسب درآمد، آنها را مي چيند و دسته بندي مي كند و مي فروشد چه نوشته شده با آنها زنده گي مي كند! مدرنيته در ايران نه در بستري انديشه گي و عقلاني بل كه در گستره اي كاربردي توسط ورود دست آوردهاي رفاهي ، ارتباطي ، ... و فكري و فلسفي اش رشد كرده و به جاي آن كه به نقد گذشته بپردازد در خدمت سنت قرار گرفته است. اين روند شايد دربررسي اجمالي شعر معاصر به خوبي قابل نماياندن باشد:
با ظهور نيما و شاگردان او هر چند قالب هاي شعر سنتي دگرگون شد اما زبان و تفكر اين شاعران در سنت به حركت خود ادامه داد به طوري كه شاملو هم كه وزن بيروني و قافيه را رها كرد باز با جايگزيني زباني كه از موسيقي دروني بهره مي جست به بيان دغدغه هاي انسان سنتي پرداخت و از اين جهت شاملو را نيز بايد جزو شاعران سنتي به شمار آورد. اولين جرقه هاي تغيير و تحول انسان و شاعر سنتي را مي توان در شعر شاعراني يافت كه دربين سالهاي 40 تا 57 به جمع شاعران پيشين اضافه شدند. شاعراني كه شعرشان هر چند نه به تمامي اما آينه ي انسان مدرن با همه ي سر گشته گي ها و رهيافت هايش بود. پس از انقلاب با قدرت گرفتن گفتمان سنت دوباره شاهد بروز و پر رنگ شدن دغدغه هاي انسان سنتي در شعريم . از اوايل دهه ي هفتاد شعر دوباره مثل يك آيينه ي راست گو به بيان دغدغه هاي انسان بلاتكليف پرداخت و هنوز هم اين روند ادامه دارد. به طوري كه بسياري از غزل هايي كه توسط شاعران اين سال ها نوشته شده به مراتب مدرنيستي تر از شعرآزاد و نوي شاعران گذشته است. غزل روايت ، فرم ، متفاوط ، پست مدرن و ... همه و همه شعر انساني است كه به نقد خود نشسته و آينه اي از شعر روبروي چهره ي خويش گرفته است. انساني كه در اعماق ذهنش سنتي است و خود را پايبند سنت ها مي بيند ، از طرفي تقابل يك زنده گي مدرن را با آموزه هاي سنت لمس كرده و مي كند و حالا درست در چنين وضعيتي به خود هم ترديد كرده است. تركيب غزل پست مدرن آينه ي وضعيت انساني است كه وقتي در راه اتومبيل اش دچار مشكل شده و خاموش مي شود ، در حالي كه مي داند چيزي كه دقيقا به آن نياز دارد يك مكانيك است با توكل به نيروي برتر ( خدا و مقربان خدا ) هي استارت مي زند تا بلكه از توكل اش نتيجه اي بگيرد و وقتي چنين نمي شود دهانش را باز مي كند و به خود و خدا بيراه مي گويد!
غزل پست مدرن عنواني است كه دانسته يا ندانسته براي تشريح وضعيت بحران زده ي انسان ايراني امروز داراي بيشترين تناسب است. انساني كه با تضاد و تناقضي آشكار و پنهان در خويش و در جهان روبروست.
غزل پست مدرن نام شعر انساني است كه در قالبي سنتي و قطعي ، با زباني عقلاني و مدرن سرگرم ترديد درمنطق و دستگاه فكري دو دو يي ارسطويي ست و مي خواهد به تحليل ناكارآمدي اين نظام فكري بپردازد.
غزل پست مدرن نام- نشانه ي موقعيت انساني است كه در يك آن ، هم سنتي است هم مدرن و همزمان سعي مي كند سنتي و مدرن بودن خود را نيز نقد كند:
" ا يـ ر ا نـ ـي ِ ا مـ ر و ز "
و اما غزل:
: سال هزار و چارصد و هفده ؛
چندانكه سرنوشت رقم مي خورد
تاريخ مي گذشت و از اين دفتر نام كسي دوباره قلم مي خورد.
نام كسي كه نام بزرگش را مديون نان هيچ حقيري نيست ،
مردي كه قوت غالب او خون بود – خوني كه از پياله ي غم مي خورد - .
مردي كه اسب سركش طبع او حاشا كه رامدست كسي مي شد،
حتا گرسنگي اگرش مي كشت از دامدست مردم رم ميخورد.
اخبار گفت : " مرگ فلان شاعر در شهر بازتاب وسيعي داشت ،
رايانه مُرد و مسري ويروسـش رايـانـه هـاي كـوچـك تـر را كـشــت ،
برنامه هاي عادي مختل شد/اوضاع شهر داشت به هم مي خورد ..."
ويروس روح ساده ي شاعر بود كا سوده در تمام زمين مي گشت ،
رايانه مي شكست و به مرگش عشق پيوند با بني آدم مي خورد .
رايانه هاي خسته از انسان را مرگي بزرگ باز به خود آورد ،
مرگ كسي كه سوره ي انسان بود مردي كه نان نون وقلم ميخورد.
مردم كه تا به حال نمي گفتند شاعركه بود؟وعشق كه در دل داشت؟
حالا يكي به شعرسخن مي گفت!آن ديگري به عشق قسم مي خورد!
: سال هزار و چارصد و هفده ؛
تقويم را نسيم ورق مي زد،
تاریخ می گذشت و در این دفتر نام کسی دوباره رقم می خورد...
