غزل: روز - خارجی، بزرگراه ...
یک
سلام
قابل توجه دوستان شاعری که به نظر مخاطب احترام می گذارند و مدعی دانش و فهمی ورای دانش مخاطب عام نیستند:
برای من به عنوان یک شاعر بهترین لحظه ، لحظه ایست که مطمئن باشم شعرم که بدون مخاطب ارزشی ندارد ، توسط آنها خوانده می شود. فکر نمی کنید گریز ما شاعران از مخاطب در حقیقت چیزی جز انعکاس گریز مخاطب از شعر ما نیست و ما تنها با شعارهای روشنفکر مابانه ای مثل:
"من برای خودم می نویسم و به مخاطب نیازی ندارم و ..." فقط و فقط صورت مسئله را پاک می کنیم؟
من برای اینکه بتوانم با دانستن نظرات خواننده گان و مخاطب های بالقوه ی شعر ، راهی برای ارتباط با این دوستان بیابم، به بعضی از وبلاگ های غیر ادبی سر زدم و از دوستان مجازی ام نظر خواستم، در اولین قدم این دوستان را از بین کسانی برای پرسیدن انتخاب کرده ام که غالب آنها در حوزه ی زبان فعالند، مدرسان زبان ، مترجمان و ...
متن سوال من این است:
دوست عزیز
من یک شاعرم.
سالهاست به این فکر می کنم که چرا مردم ما زیاد با شعر امروز کشورشان آشنا نیستند؟ مگر ما همان کسانی نیستیم که شعر، قرن ها برترین هنر ما بود؟چه اتفاقی افتاده که شعر از سبد خواندنی های مردم و شنیدنیهای مردم کم شده؟
برای یافتن پاسخ این پرسش ها مزاحم تو شدم و کمک می خواهم. من اگر بخواهم شاعری باشم که تو شعرم را بخوانی باید چه کار کنم؟
قابل توجه دوستان تازه ام که به سوالم پاسخ می دهند:
از آمدنتان سپاس گذارم و مطمئنم که این ارتباط دوباره برقرار خواهد شد. ما گروه زیادی از شاعرانیم که دوست داریم در ذهن مخاطبان خود زنده گی کنیم. اما چه گونه؟
شاید بهتر بود پست جدایی را به این سوال و جوابهای آن اختصاص می دادم، اما...
قابل توجه همه ی دوستان :
از کامنت ۱۱۱ به بعد این پست ، دوستان تازه ام به دیدنم آمده اند و این یعنی شروع یک ارتباط تازه، نه فقط با شاعران،بلکه با مخاطب های بالقوه ی شعر امروز.
دو
و اما
یک غزل دوباره:
روز – خارجي
بزرگراه منتهي به آسمان آفتاب/
كات – بسته ي
دو چشم نيمه باز و دست سايه بان آفتاب
هن و هن و هن و هق و هق و قطره قطره هاي اشك يا عرق
دور چشم هاي ابري اي كه برق مي زند در آن ، آفتاب/
كات – بسته ي
برهنه ي دو پاي خسته كه كشيده مي شود
روي آسفالت از ميان سايه اش به آستان آفتاب
روز – داخلي
اتاق ساكت عمل ـــــتَتَپــــ/ ـــتَتَپـــــ/ ــــتَتَپــــ/ ــــتَتَپـــــ/ ـــ
- لغزش نگاه دوربين به روي صورت جوان آفتاب -
زوم ِ نرم ِ نرم ِ تا به بسته ي
دو چشم نيم بسته ای كه محو -
- محو مي درخشد آخرين ستاره اش به آسمان آفتاب
فيد - خارجي - شب
آسمان پر ستاره ، سو سوي ستاره ها
: محو چي شدي دوباره ؟!! ... آفتاب ! ... آفتاب ! ...
: جان ِ آفتاب ...
فيد - روز - خارجي
صعود آفتاب تا ميان آسمان
گام هاي نيمه جان مرد زير تير بي امان آفتاب
روز – داخلي
سكوت ِ سرد ِ سرد خانه اي سياه و بي طپش
روز – خارجي
هجوم ابرها / سقوط ناگهان آفتاب.
سه
راستی در نظرسنجی هم شرکت کنید
