تبليغاتX
آیینه زار غزل

آیینه زار غزل

اجسام از آنچه در آیينه می بینید به شما نزدیک ترند

مثل ویروس توی ذهن منی

           

  

 سلام

 

 

وقتی که پهنا می شی لبترت را توی پارکالای علفها چمنها ... و می خواهیس برای غزل بنویسی پسا – چراغه مریمت گفته می آوری ؟ ! @ _ - ،

وقتی که درازا می شی هیکرت را روی پارکالاهای فرهنگی در روزگار ما بی اعتبارباربارترین کالاهان . در میانه ی این بی اعتباریای کالا، شعر و مجموع شعر به مثابان  ی  ِ کالای فرهنگی به چنان  می ماند قلمت روی کاغذ که دیگر چه بنویسم حالا لای چمنها؟ دیگر چه که یک مورچه از چند مورچه ای که از علفها با لالاترتر آمده اند به بهشت کاغزالی تو رسیده اند. باید بیشتار مواظبات کنام تا قلمام مورچه هارا له نکند روی این کاغزیرش بمیرند خدای نا کرده.

همین حالالای همین کاغزیر همین علف خشکه ، موراچه ای بزرگترترتر مورچکی کورچکترترتربه دهان بر گرفت و زود پرید... نیست بالاتر از سیاهی رنگ.

 

      

 

 

وقتی که نگهبالای ترکای پیرمرد   پارک می سورررررتد چند سوررررررت  سوررررررررررررت   و بد و بی راهه می بردت تا دهان ترکی و تو آخر سر می فهمایی که آدمها چه قد متمدن شدن! برای نشیمنگاهنگامشان نیمه نیمه کت کت هایی هستند که می نشینند و تو مجبورم از این به مابعدت را نیمه روکت باشم و متمدنانه بنویسی:

شهر در کجار آبادی ؟ شعر در کجای جامعه س ؟

اگر روزی روزگاری زیر گنبذ هنوز، همه ی ما را سوار قطاری بشیم مثلن و دیگر تا قبل از پلای ورسک بریزیم توی دره خودای نکرده و دیگریچ شاعر نفسکشنده ای بنماند در این جغرافیای بچه گربه ، چند تار از موشهاش سفید شده ان فک می کنید؟! حقیقت این است که همه ی ما شاعرا با هم تازه اندازه ی خفاشای شب هم ضرر نداریم که کسی دلشواپس زیستنمار باشد و دلش بخواهند سر به تنش نباشه مثلن یک متر و پنجاه سانت بدون سر تازه !

حت تا اندازه ی هیچ چی نیستیم ما باور کنیند. ما چهل سال در پیله بوده اید و دیگر زمانای پر پر وانه رنگ رنگ شدن فرا رسیده باور کنیند.زمان جلوه فروشی و سر مستیس که در شیشه برا رد اربعینی حافظ گفته. وقت آن رسیده که ایزولاسیولای پرده راکنار بزنی و به مخاتب کرده ها نگاه کنیند ... خود را قورت بدهیش مثل بغضی شفافای ظریف و به مردم سلام کنیم... پر پر پر وانه شویم ... با بالابالا بالالالای رنگا ن رنگان رنگای خیالالی.

 

 

 

از دی دی روز تا به حالآن، که نشسته ای دوباره روبرالای کا غذات می خوری و می خواهیس که داری ادامه دامه بدهی این پساغزلزارآیینه، که  اجسام ازانچه درایینه می بینید به شما نزدیکترند     که ما وقت زیادی نداریم برای نمردیدن ، که ما باید بجمبیم و بجنبانیم ، که مردم منتظرای شاعرانه گی یی یند که در آن، که در آن، که در آن دنیده باشیمین پیله پیله لاهای تنیده در دور کلافه گی خودمان را، پرده ستانی که آنقدر حقیر شده ایم در درُنش که دردای ما احمقانینه و کودکوار ... منفعلک و منفک فک فک ، ما نا به کسانی مانانده که تو بگو اُسگل انگار حتمن. فلانی شاعره یعنی اسگلستگر نمی دانید. انجمن شاعران یعنی ....اِممممممممممممم هان یعنی مجمع اسگلاب :

مشتی شوت از نرده خاره ، در خود فرو مرده و منزوی واره واره بی درد و علی بی غم ِ یارُ غم ِ یارُ غم ِ یار.

سه غم آمد سه راغم هر سه یک بار 

غریبی ُ اسیری ُ غم ِ یارُ غم ِ یارُ غم ِ یار.

پساغزلانه باورم که جهان جز فلسفطه نیست و غزالانه خیالم شعر آنجاس که فلسفته ته می کشد.

پساغزلانه برانم که زمان و مکان و روایت کوپسدیگر ؟ و غزالانه می چشمم که طـُعمانش را زیر زبانی بلویسم.

پساغزلانه می گریزم و غزالانه به آتوش طبیعتم بار می گردم...

 

به گوش منتظرایی به نامینامی مخاطب .

 

 

 

 

و

 

 

 

باز هم غزال

 

 

 

 

 

مثل ویروس توی ذهن منی 

   

توی رایانه ی خیالاتم

 

مثل لرزیدن مــفاصل پام 

         

مثل قطـعی در ا تصــا لــا تـم

 

مثل قـطـعــیتــی که می شکند

 

توی خود زیر بار تتـ تردید

 

قطع هی وصل می شود برقم  

 

یا  اُکِی  یا پیام یک تهدید

 

                        به همین راحتی مریض شدم

 

 

* *  *

 

تلفون زنگ زنگ هی هی زنگ

 

تلفونی که با الهه ی ناز

 

کمی موزیک و بعد زیر بنان

  

یک نفر می خزد توی آواز

 

 باز  

       ای الهه ی ناز

                           با دل من بساز

 

دو سه سوراخ توی گوش من

 

هی ترا تَر ترانه می خوانند

 

با لبانی تنن تنن تن تن  

 

با تنی دخترانه می خوانند

 

      : " الو این بار هم سلام... منم... 

 

                                        آمدم تا برم..."  نگو بروم

 

      : " آمدم تا بریم..."  می خواهم

 

                                          تا تو تا ته تها فرو بروم

 

 

 

مثل سیگار می کُشم خود را

 

توی این اتفاق نارنجی

 

بـِبـ بـمان  نَنـ نرو عزیز عزیز 

 

کُـ کجا ؟ کُکـ کجا به این دنجی؟

 

با تو می خواهم آفتاب کنم 

 

مثل حمام روی یک دریا

 

مثل یک موج توی  یک ماهی

 

مثل یک ماه توی یک رویا...

 

 

مثل سیگار می کِشم خود را 

 

تا کنار تو تا.../تمام نشو

 

یک نفر زیر گوش سیگارم: 

 

                               " پسر ِ  خوب ... باز خام نشو ! "

 

 ولی من باز  / باز خام شدم...

 

*  *  *

 

در کجای زمان دلم گم شد؟

 

من کجا عشق را فرو دادم ؟

 

من چرا  د ِ د  د ِ  د ِ د دلم لرزید ؟

 

من کجا راه را به او دادم ؟

 

توی یک جمع ؟ توی یک تفریق ؟

 

توی یک ضرب ؟ توی یک تقسیم ؟

 

توی یک خواب ؟ زیر یک اتوبوس ؟

 

 روی یک شعر ؟ لای یک تقویم ؟

 

 

*  *  *

 

چشم در چشم تو  کانکت شدم

 

برق برق آمدم زدی به سرم

 

کافی ام مثل برق این اتوبوس

 

که به یک جـِق جرقّه جـِق بپرم

 

...

 

*

 

مثل ویروس توی ذهن منی

 

توی رایانه ی خیالاتم

 

مثل لرزیدن دلم دستم  

 

مثل قطعی در اتصالاتم

 

مثل قطعیتی که می شکند

 

توی خود زیر بار یک تردید

 

وصل هی قطع می شود برقم

 

یا  اُکِی یا پیام یک تهدید

 

مثل یک صفر و یک خراب شدم  

 

جایِ یک نیست توی هستِ من است

 

برق ِ این عشق ِ توی ِ چشم بزن 

 

پشت یک چشم در شکست من است

 

من نه عاشق نمی شوم که ترا

 

توی من من منم رهات کنم

 

پشتِ این چشم باش و برق بزن  

 

باش این پشت تا صدات کنم ...

 

 

باید این دفعه بی اِبا بکشم

 

این تکانی که زیر ذهن من است

 

باید این بار له / له اش بکنم

 

کرم یک روز مال له شدن است

 

عاشقت هم اگر / اگر بشوم

 

توی این منطق ارسطویی

 

بوی گنداب عشق می شنوم 

 

بوی گنداب ... به عجب بویی

  

اینقدر دوستت نخواهم داشت

 

که تو بیرون شعر من باشی

 

فقط آن قدر عاشقت شده ام 

 

که تو کانون شعر من باشی .

 

 

 

                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 5:12  توسط سعید یوبال  |